+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 13:53  توسط محمد حسین
|
مذهبی
داشتم قدم میزدم
یادفرداکردم
با خودم گفتم:
فردا با این که کاپیتانم ولی نگرانم
که تیمم ببازه
تو همین فکر بودم که یکدفعه
از خواب پاشدم
صدای مهربونی به گوشم رسید:
که عزیزم پاشو صبح شده. امروز ورزشدارین
پسرم
پاشو
وقتی به مدرسه رسیدم
دوستم منو صداکردوگفت:
سلام
فکر می کنی امروز اقا ورزشدیرکنه.
جوابشو ندادم ورفتم
وقتی به کلاس رسیدم
همه دورم جمع شدن
من با خودم پیمان بسته بودم که:
تیم سالار را ببرم
وقتی به تیم اول باختیم
حرس می خوردم
می دو نین چرا:
چون تیم سالار باما بازی نداشت.
به بازی دوم رسیدیم
وسط های بازی یه بر گردون زدم
اخ جونمی جون گل
به سالار و تیمش گل زدم 


خدا نگه دار
![]()
